محمد خزائلى
319
شرح بوستان ( فارسى )
به پشتش برآور چو مردان ، كه مست * عنان طريقت ندارد به دست نيوشنده شد زين سخن تنگدل ، * به فكرت فرو رفت چون خر به گل نه زهره ( 1 ) كه فرمان نگيرد به گوش * نه يارا كه مست اندر آرد به دوش زمانى بپيچيد و درمان نديد * ره سر كشيدن ز فرمان نديد ميان بست و بىاختيارش به دوش * برآورد و شهرى برو عام جوش ( 2 ) يكى طعنه ميزد كه درويش بين ! * زهى پارسايان پاكيزه دين ! يكى صوفيان بين كه مى خوردهاند * مرقع به جامى ( 3 ) گرو كردهاند اشارتكنان اين و آن را به دست * كه اين سر گران است و آن نيم مست به گردن بر از جور دشمن حسام ( 4 ) ، * به از شنعت شهر و جوش عوام بلا ديد و روزى به محنت گذاشت * به ناكام بردش به جايى كه داشت شب از شرمسارى و فكرت نخفت * بخنديد طائى دگر روز و گفت : مريز آبروى برادر به كوى ، * كه دهرت نريزد به شهر آبروى بد اندر حق مردم نيك و بد ، * مگو ، اى جوانمرد صاحب خرد كه بد مرد را خصم خود ميكنى * وگر نيك مرد است ، بد ميكنى ترا هركه گويد فلانكس بد است ، * چنان دان كه در پوستين خود است كه فعل فلان را ( 5 ) ببايد بيان * وزين فعل بد مىبرآيد عيان به بد گفتن خلق چون دم زدى ، * اگر ( 6 ) راست گويى سخن ، هم بدى . . . . . . . . . .